به نام آنكه نگين دوستي را بر انگشتر تنهائي نهاد
لحظه نبودن نيستن ها ،

اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم.

قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند.

البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم.

زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند.

باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي

 كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ،

آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند.

 قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد.

باشد، اشكالي ندارد.

تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند،

دوست داشتنم را برايت آواز كنند.

كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ،

هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد.

 نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ،

شام غريبان عاشقانه من و تو است.

به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:44  توسط لولی | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم

 گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

 تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگين

حريم چشمهايم را

 به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان

باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط لولی | 

دلم برات تنگ شده.....

اما من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم

 به فاصله ها فكر نميكنم 

ميدوني چرا؟؟

آخه جاي نگاهت رو نگاهم مونده

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم

رد احساست روي دلم جا مونده

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن

حالا چطور بگم تنهام؟چطور بگم تو نيستي؟چطور بگم با من نيستي؟

آره!خودت ميدوني....

ميدوني كه هميشه با مني

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي

آخه تو،توي قلب مني

آره!تو قلب من

براي همينه كه هميشه با مني

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم

ديگه نميتونم تحمل كنم

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم

مست از عطرت.

صداي مهربونت رو ميشنو م

و آخر همه اينه...

به يه چيز ميرسم

به عشق و به تو

آره...

به تو

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم

اونوقت ديگه تنها نيستم

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم

 به اين تنهايي دل بستم

حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست

پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:31  توسط لولی | 
 

 دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب آویزهاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي

  غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم

  و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند

  و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد

  و تازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند

  و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب .....

  دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:38  توسط لولی | 
قایقی تنها روی اب

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:36  توسط لولی | 

مریم باز هوای شلمچه کردی؟

ما براشهدامون چیکار کردیم؟

شلمچه همون قطعه بهشته

دیگه نمیتونم چیزی بگم

برای همیشه رفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:10  توسط لولی | 

قهر

 
 
نگه دگر بسوی من چه میکنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد ازآن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو...برو... بسوی او مرا چه غم

تو آفتابی...او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

 

بر او بتاب زانکه گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من،تن تو مال او

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به حال من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر بسوی تو اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

کنون که درکنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و این فسانه کهنه شد

تن توماند و عشق بی زوال او

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:0  توسط لولی | 

رازهای عشق

Secrets Of Love

برای هر روز از ماه یک راز وجود دارد

جی . دونالد والترز

علی محب خسروی- ناشر اندیشه عالم

۱- راز عشق در تواضع است . این صفت به هیج

وجه نشانه تظاهر نیست . بلکه نشان دهندۀ

احساس و تفکری قوی است . میان دونفری که

یکدیگر را دوست دارند،تواضع مانند جویبارآرامی

است که چشمۀ محبت آنها را تازه و باطراوت

نگه می دارد.

۲- راز عشق در احترام متقابل است .

احساسات متغییرند ، اما احترام دو طرف ثابت

می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو

متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن.

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

۳- راز عشق در این است که

به یکدیگر سخت نگیریم .

عشقی که آزادانه هدیه نشود ،

اسارت است .

۴- راز عشق در این است که هر روز کاری

کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،

تحسین ، لبخندی ار روی محبت . نگذار که

جویبار محبت تان از کمی باران ، بخشکد.

۵- راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک

باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های

تازه بکار که بزیبایی بروید . ضمنافرامش نکن که

باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از

علف های هرزۀ عادتهاشود . برای آن که عشق

همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه

نگاه کرد .

۶- راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با

دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب

شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نکن .

شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار .

۷- راز عشق در این است که

حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را

از یاد نبری . آیا یک رابطۀ دراز مدت

، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر

نیست ؟

۸- راز عشق در این است که مانع بروز

هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر کن تا

خونسردی را دوباره به دست آوری . با این که

احساس ، جلوۀ الهام است ، اما شخص عصبانی

نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند . قلبت را

آرام کن . تنها به این وسیله می توانی چیزها را

همان طور که هستند ، دریابی.

۹-  راز عشق در این است که طرف مقابلت را

تحسین کنی . هرگز بافرض این که خودش این

چیزها را می داند ، از تحسین کردن غافل مشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص

نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات

بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات

همواره تازه و جوان خواهند ماند .

۱۰- راز عشق در این است

که در سکوت دست یکدیگر را

بگیرید . کم کم یاد می گیرید

که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

۱۱- راز عشق در این است

که به عشق ، بیش از یکدیگر

احترام بگذارید ، زیرا عشق

هدیۀ ازلی خداوند است .

۱۲- راز عشق در توج ه کردن به لحن صداست .

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب

بیرون بیاوری ، سپس رهایش کنی تا بلند شود

و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی راآرام و

رها نگه دار . اگر احساسات قلبی ات را به وسیلۀ

صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در

دیگری خواهد شد .

۱۳- راز عشق در این است که بیشتر با

نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح

هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده

کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده

های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت

ببخشی.

۱۴- راز عشق در این است که از یکدیگر

انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص

همواره جزء لاینفک بشر است . ذهنت را بر

ارزشهایی متمرکز کن، که شما را به یکدیگر

نزدیک تر می کند ، نه مسائلی که بین

شما فاصله می اندازد.

۱۵- راز عشق در این است که حس

تملک را از خود دور کنی . در حقیقت هیچ

کس نمی تواند مال کسی شود . شریک

زندگی ات را با طناب نیاز نبند . گیاه

هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور

آفتاب استفاده کند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:43  توسط لولی | 

 

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط لولی | 

وقتی خدا بنده هایش را آفرید

با قلم سر طلا ، از پر مرغ پر طلا

واسه همه نوشت ، قصه ی خوب سرنوشت

اما وقتی نوبت به من رسید

قلم سر طلا شکست و مرغ پر طلا پرید

خدا یه پر از مرغ غم گرفت

واسه من نوشت ، قصه ی تلخ سرنوشت

که به کوری چشم حسودا تموم شد

( بی ربط بود نه ؟ )

ببار باران ، ببار بر تارو پودم

ببار باران بر سراپای وجودم

خیس کن چشم تنم را

سیراب کن کویر دل را

مسیحا دم بزن دم

که دم رفت از غمِ دم

اگر لایق اگر خارم اگر گُل

اگر رسوا اگر خاکم اگر گِل

به جان تن می دهم از برِ تن

بگیر جانم این منو این تن

بقیش ......................

 

تحمل چرت و پرت های من سخته ازتون معذرت میخوام که چشماتونو خسته کردم

اگه یه ذره دیگه بمونم یه چیزهایی می نویسم که خودم هم تو فهمش بمونم

پس بذار اونا بمونن تو دلم انشاالله یه روز بشه بتونم اونا رو هم بنویسم .

در پناه او وعشق یعنی او ( ا ل ل ه )

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط لولی | 

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو ....

نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست،قبول ندارم

که هر چه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریائیست

تاب و توانش بیش از ایناست

دوستت دارم .....

و تاوان آن هر چه باشد،باشد

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم

عزیز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:0  توسط لولی | 

بنا به درخواست بعضی از دوستان

بازم آوردمش:

 

آنجا از خاك هر عاشقي بي گمان

شقايقي مي رويد.........

در چشم خانه دختركان سيه چشم

آهوان مي خرامند............

شاعران شعرهايشان را با مركب قرمز

قلب شان مي نويسند و عاشقان آنهارا

با اشك چشم در نيايشگاه تنهايي شان مي شويند..........

در آنجا سنگفرش هاي زمين از جنس طلا نيست

 از خاك گذشته هاست تا هيچ كس ديروزش را از ياد نبرد

و اگر بردهزاران ياد به ياريش مي ايند.........

در آنجا هميشه دست هاي هست

كه كمك مي خواهد و دست هاي كه كمك مي دهد.......

آنجا پر از شهوت و ترس است شهوت و اشتياق دانستن

 هوس و ميل برتري احساس و خواستن ميل تنفر

 و پرستيدن طرد كردن و به خود خواندن............

آري آنجا آه هست اشك هست اندوه هست

شادي هست زمزمه محبت هم هست.................

كاش همه بدانند كه در خيابان هاي مدينه فاضله ام

بايد با احترام قدم بگذارند.

 غباري كه به كفش شان مي نشيد خاك

آنجا از خاك هر عاشقي بي گمان

شقايقي مي رويد.........

در چشم خانه دختركان سيه چشم

آهوان مي خرامند............

شاعران شعرهايشان را با مركب قرمز

قلب شان مي نويسند و عاشقان آنهارا

با اشك چشم در نيايشگاه تنهايي شان مي شويند..........

در آنجا سنگفرش هاي زمين از جنس طلا نيست

 از خاك گذشته هاست تا هيچ كس ديروزش را از ياد نبرد

و اگر بردهزاران ياد به ياريش مي ايند.........

در آنجا هميشه دست هاي هست

كه كمك مي خواهد و دست هاي كه كمك مي دهد.......

آنجا پر از شهوت و ترس است شهوت و اشتياق دانستن

 هوس و ميل برتري احساس و خواستن ميل تنفر

 و پرستيدن طرد كردن و به خود خواندن............

آري آنجا آه هست اشك هست اندوه هست

شادي هست زمزمه محبت هم هست.................

كاش همه بدانند كه در خيابان هاي مدينه فاضله ام

بايد با احترام قدم بگذارند.

 غباري كه به كفش شان مي نشيد خاك قلب عشاق است ..........

کارت پستال

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 17:50  توسط لولی | 

اي نسيم سحري به بالينم بيا

بي كس و بي حال در گوشه اي تنها افتاده ام

همه جارا برف و سرما گرفته

خدایا تویی الهه ی عشق،کجاست یار خوش جمالم ؟

خدايا تاب و توان رفت ، روح و دلم فنا شد

جوانيم را براي يك گل به باد دادم

نسيمي بفرست تا دلم را به شور بياورد

بگذار كه آخرين نفسم به يار برسد

اي يار..................

تواي شفام تواي جفام تواي نفس و وفام

نگذار بي كس بميرم چون غريب و بي پناهم

ميدانم تنهايي و زخم دوري تو مرا مرگ مي دهد

اما بدان حسرت ديدارت تا روزي كه در دنيا باشم در دلم مي ماند

سرگردان و مجنون بيابانم من

امشب ليلم تنها افتاده

خدايا تورا قسم به ناز عشاق ميل جانكاهم را به او برسان

باران مي بارد امشب

ميدانم چشم نازنينم گريان است امشب

اي خدا ببارد تا سحر باران

شايد برشويد داغ دوري ليل را از دل اين مجنون

گويند كه چرا در بياباني

گويم : غمي در دل نهفته در اين بيابان و دشت به خاطر فراق يار جوان و مهربانم

دردمندو زخمي است درخت جانم براي نبودن تو

اي طبيب حال زارم

كوچ كردي و اين بهار را خزان كردي

اين بهار هم بي تو ي نازنين غمي ديگر شد

آغوش تو جاي صبوري و شفاي دردم بود

اما تو رفتي و اين آزار را به جانم انداختي

تا وقتي نمردم و نفس مانده در بدن

                                 بار غمهايت را به جان مي خرم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:49  توسط لولی | 
امشب در غریبترین خود محو شدم

گمشده ای در سر کلام

شهیدی از جنس عشق ، زنده در بیابانی پر از خالی

در خیالاتی واهی ، همراه با ساز تنهایی

نواها همه آشنا

به دنبال نغمه ای نو ، گشتم ، رفتم ، آمدم

ولی افسوس که ذهن فرتوت من با شنیدن نوای تازه مسموم میشود .

 

درک این مطلب شاید برای خیلی از شماها که تشریف میارین سخت باشه

 حتی درک بعضی از جاهاش برای خود من هم سخته پس خواهشا خورده نگیرین

 و به بزرگی خودتون ببخشین .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:8  توسط لولی | 
 گوشه ای کز کردم

   چشم را دوخته تا مرز افق

   حرف خورشید و غروب:

                        حالت ذهن من و گفتن بود.

   و در آن هیچ و هیچ

   آب آب انباری ــــ

   پر شده از آب قضا، در گلوگاه قدر

   برد امید مرا کمتر کرد

                      که همین بود . وبود.

   سالها ، آمدورفت

                    پشته های گندم بر الاغی فرتوت

   رو به حلقوم خلایق می رفت

   آسیابانی مرد،

                   آهنی ، گندم را می کوبید

   وبه هنگام نهار

                 شعله ای گمشده در بطن تنور

   نان بی مایه به درویشی داد،

   ـــــــ مرد درویش سرود ــــــ   

                نان بی مایه فتیر است ، چه سود؟

   ـــ اگر از سمت نشور خورشید

                    راه را باز کنی تا امروز

   باز ، بابا را من ، بیل به دست می یابم

   باز اشک است و غروب

   باز ، من ذهنیت انسان را ،

                    محض شکست می بینم

   من هنوز، از قدم خویش به فردا مایوس

   ذهن من ، گمشده در بطن اتاقی محبوس

   نفس دیوار ، حصاریست هنوز

   که تماشا هیچ است !

                      وکلامم محبوس !؟

                      وکلامم محبوس !؟ 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط لولی | 

    دور و بر، 

            سایه هیچستان است .

   می برم چشم به هر سوی اتاق ـــ

                           تا ببینم روزن

   انکسار امید ، می شکند آینه را!

   ـــ بچه بودم و که بدیدم در ده ــ

                       کد خدا بود و خدا هیچ نبود !

   شعله ای بود و نفسها و دریغ

   سایه ها ،فرط تماشای کبود

                      آسمان خاکی بود. !

   ــ کفش را پا کردم

   سوی بابا رفتم

                   رنج بود و هیهات

   سوی مادر رفتم،

                 بغچه ای نان و تنور

   بوی نان پر شده در وسعت ده

   بیلها ، صف در صف منتظر بغچه ی نان

   بانویی می خندید 

                  مادرم می گریید !

   ـــ ده ما ، خارج از وسعت شهر

   خانه ای ،

                 خارج از وسعت ده

   چشم ها ریخته بودند، دریغ ـــ

                به سر سفره ی ما

   شکوه ای بود و نزار

               و عداوت بسیار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:46  توسط لولی | 
   وقت گل دادن تنهایی من،

   نفس ثانیه ها آشناست

              ـــــ و در این فکر مشوش ــــ

   واژه ها افتاده در گرداب سکوت

   و در این حس غریب سمت تاثیر شما

                                       میوه ی معنا پوسید .

 ☺

   وقت گل دادن تنهایی من ،

   یک نوا می آید

   و آن نغمه ی سکوت است با لحن حزین من

                ــــ در نغمه ی پرداد سکوت ـــ

   نهفته است بر همه

   عشق ، تنفر ، غم ، ناله

   و فقط باز است درب آوازش،

                                    بر روح سرگردان من

 ☺

   وقت گل دادن تنهایی من ،

   سمت ابری نگاهم به کجاست ؟

   بارش ابر نگاهم به دشت گونه ها شرح چیست ؟

   و چه کس است که بداند معنی فریادم را ؟

                                ــــ اگر رفتی به فراسوی سکوت ـــ

   فریاد کن جواب این سکوت را

 ☺

   وقت گل دادن تنهایی من ،

                              وقتی که ترانه های دیوار به رقصم آرند

   مرگ اندیشه ام از درب سکوت می آید

                                 و چنین است که باور دارم

                                 سنگینی فریاد سکوت

                                                              بار هزاران سال است .

   و در این گیرودار من با من

   گویم : همچو شمع سوخته ام در دل غروب

   گو که یارم کو ؟ محفلم بی نور است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:41  توسط لولی | 

   شب است و من در هیاهوی با خود بودن

   اسیر نغمه ی سوزناک دریا

   همراه با ساز بوسه ی پاروی صیاد بر سینه ی دریا

   با خود می برم به فراسوی خیال

                                          اندیشه ی سستم را

   همنوا با ترانه ای سرد

   از کوبش پنجه ای زرین بر کلید برفی پیانو

   مرغان دریایی می نوازند نوای غمگین شور تنهایی را

   موجها هنگام بوسه بر ساحل

                                        می شویند از گونه ی شن ها

                                        غبار مقدس کفش عشاق را

   آدمک نگاه زیستن می خواهد در پناه دریا

   اما مگر در شهر خیالم حتی رسد به ساحل

   قلبم می تپد در کویر سینه

   شور گرفته از طلوع نام تو در مکان خیال

   همچو قطره ای در بیکران دریا

                                        به دنبال حریری نهفته در دل صدف بودم

   هنگام فریاد ابر بر خاک ،

                                        اندیشه ام از خواب پرید

                                        فکرم مبهوت از این همه ناله

                                       قلبم آشنا با فریاد غریبانه

                                        گوشها هم سو با سحر کوبش پنجه

   نوایش ابری کرد در کنج تنهایی

   آسمان چشم هایم را

   صدای باران پیچیده در اتاقک تنهایی

   نشستم در گوشه ی پستوی اتاق

                                        لغزاندم قلمم را بر صفحه ای سپید

                                        ولی دیگر نه دل تاب داره نه دست نا

   می روند هزاران شاپرک در خیالم

   اما دریغ از کرمی ابریشم

                                       که بافنده کند پیله ای به جانم

   شب است و کند شوم بیدار

   بلبلکان همه در خواب

   در کابوس خیال قرار

   تنها مانده است گل در حصار باغ

   می شود همدم گل ، شبنم صبحگاهی

                          غافل از اینکه غروب اشکش همدم طلوع نور است

   سردر گمی از بهر غمی بیش نیست

                                             آن هم فریاد رهایی است از زندان تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:35  توسط لولی | 

اي مسافر كوچ كردي و مارا به حال خود فروگذاشتي

اگربه سفر ميروي خدا يارت باد سرم به قربان خاك راهت. 

اگر به سفر ميروي خداوند پشت و پناهت سرم به قربان خستگي راهت.

اگر  ديدي كارواني از آنجا گذر كرد بگو به ليلايم كه نظري كندبه حال زارم .

اي ياران همرهان بهش بگين كه پيمانم هنوزپا برجاست .

چرا خيل عاقل مرا سرزنش ميكنند من مجنون بوي ليلاي خود هستم وعقلم بر باد رفته.

اين آه گرم من كوه را از جا بركند خواهم رفت پيش گردون شايد حقم بگيرد.

اي شاه خوش جمالان اي شاه خوش كمالان يك لحظه هم نظر كن بر خانه فقيران.

همدم من شد نسيم انتظارت .

منتظر مي مانم تا آخرین نفس..........!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:54  توسط لولی | 
   سلامی به بلندای قندیل به هزار عاشق.

   عزیزان سلام.

   این بار اومدم که بگم شاید این پست آخرین پست من باشه و دیگه نتونم

   بهتون سر بزنم و بیام . الان موندم که چی بگم تا بتونم جواب این همه مهر

   و محبت شمارو بدم فقط میتونم بگم همتونو به اندازه عدد یک دوست دارم

   و فکر کنم همین کافیه چون همه ی چیزای خوبه دنیا یکیه .

   میخوام از چند نفر تشکر کنم چون توی این چند مدت حسابی اذیتشون کردم

   اول از همه خواهر خیلی خیلی گلم یعنی فریده ( فریده جون خیلی ماهی

   ان شاالله مشکلاتت با عاطفه حل بشه و یه شوهر خوب هم گیرت بیاد)

   دوم میخوام ازکسی که همیشه نسبت به وب من محبت داشته تشکر

    کنم و اونم رویا خانمه که با حرفها و کامنت هاش همیشه دل منو شاد 

   میکرد ومنو مشتاقتر .( رویا خانم امیدوارم دلتون همیشه روشن و پاک

   مثل آب زلال بمونه )

   سوم نفرازشیما خانم ممنونم چون همیشه بانظراتش تو وب گل میکاره و

   یعد از اون از آرزو خانم که با اون عکس لینک کنار وب منو عاشق وبلاگ

   خودش کرد همون عکسی که نوشته بود الله .

   ازمرجان خانم هم خیلی ممنونم چون اون هم قبلناهمیشه به ماسرمیزد

   ولی فکر کنم الان براش مشکل پیش اومده به هرحال امیدوارم هرچه

   زودتر مشکلاتش حل بشه وهر جا هست خوب وخوش وسلامت باشه .

   از آنا خانم و سارا خانم ( هر کی وبشو نبینه ضرر کرده ) هم خیلی خیلی

   ممنونم که تو این چند مدت منو تنها نذاشتن .

   من تو این دنیا یه خواهر داشتم ولی به لطف خدا و اینترنت صاحب آبجیهای

   خوبی مثل شما شدم  که از خدا میخوام همیشه سربلندو پیروز باشن .

   نوبتی هم باشه نویت داداشای گلمه فقط اسم همشونو نمی برم چون

   باهاشون چت میکنم و ازاحوال وکاروبارمن باخبر هستن بعداگلگی نکنن

   اول از همه میرم سراغ داداش گلم که خیلی ................. دوستش دارم

   و حاضرم به خاطرش جون هم بدم اونم کسی نیست جز ایوب .

   داداشی خیلی دوستت دارم . بعدازاون هم میگم رزگار جون دوستت دارم

   درسته تو وبلاگ نظراتش نیست ولی خیلی کمکم کرد و خیلی گله .

   بعد از اینا باید یه دست مریزاد هم به مجید آقا و علی جون بدم که خیلی

   منو یاری کردن ( ان شاالله زنای خوبی گیرتون بیاد )

   و در آخر از همه ی اونایی که تو وبلاگم سر زدن تشکر میکنم و اونایی که

   اسمشونو نبردم ناراحت نشن چون با اونا یه رابطه نزدیک دارم و باید خیلی

   خیلی پر طراوت تر ازشون خداحافظی کنم .

   داداش فرهادتون فقط میخواد براش دعا کنین .

   همتونو به خدای بزرگ میسپارم .

   در پناه او وعشق یعنی او ( ا ل ل ه )

   ۲خترکی با گیسوهای بافته و چشمهای غمناک پر کرده بود کنج تنهای را

                    در دل هرگز نمی پنداشت غم روز آشنایی را

                                                 -درسکوت نگاهش می وزید داد رهایی

            سر گشته و مات از این همه بی وفایی

   می شـنید نوای روح افزای گندمکان خشک طلاگون روحش را

                             که با هر نغمه می انداخت دانه های ثمرش را

               شکوه می کرد  از خود و دردهایش  به خود

                              ـــ با دستی لرزان می لرزاند قلم روحش را

                            بر صفحه ی کفن پوش دفترش

     - می نگاشت هر آنچه بود 

          ولی در آخر می ماند بدنی لمس و ضعیف

           با سر در گمی و قلبی سرد و نحیف

       ناله میزد

                                     - که ای خدا -

                      در کدامین واژه نهفته است سر تنهائی من ؟

                      در کدامین وادی نهفته است مآمن تنهائی من ؟

                     در کدامین قلب نهفته است یاد تنها ئی من ؟

                                                کیست که با اشکهایم ببارد ؟

                            کیست که با دردهایم سر آید ؟

        و چنین بود که فهمید

                               تنهایی کنجی است پر

                           از خرابات و میخانه نشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 23:1  توسط لولی | 
 

 

سلام تنها بهونه واسه زندگی

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                    عشق يعني ...      شدن

ساختن                                                                                 عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني      

وعشــــــــــــــــــــــــــــــــــق يعنی تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:25  توسط لولی | 

   اینبار میخوام خیلی ساده بگم بدون زرق و برق دنیایی

   گوله که م له دایک بونت پیروز بیت

   "گلکم تولدت مبارک "

به پیروز به پیروز بی جیژنی له دایک بوونت

دنیا به تووه خوشه که مانای هه یه بوونت

ژین بزه ی که وته سه ر لیو که توی به خووه بینی

شنـــــه ی ئه وین هه لی کــرد پیروز ترین ئه وینی

له گه ل یه کم تریفه ت زه مان پشتووی هاته به ر

چـه ن شیــــرینه به تووه خور له ئاســـو هاتنه ده ر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:16  توسط لولی | 

   الـهی تب کنم شـــــاید پــــــرستارم تو باشی

   طبیــب حاذق این قلـــــب بیـــمارم تو باشـــی

   میدونی می شکنه این قلب من در کنج سینه

   اگه بیــــــدار بـشـــم و بازم به بـالـینم نباشـی

   نمـــــــی ترسم اگه در راه عشــقت زابرا شـم

   نمـــــــی ترسم اگر قــــربونیه عشق تو باشـم

   تو یه باغ گــلـــی بـــذار که من خـــار تو باشـم

   بـذار تا آخـــــر عـــــمرم گــــرفـــتار تو باشـــــم

میخـــوام اسب مرادوزین کنمو پشتش سوار شم

بتازم ســوی شـهرت پشت خونت مـــوندگار شم

به دنبال تو از شهری به شـــهری راهی می شم

بخوای آب میشمودرجوی عشقت جاری می شم

می خـــوام هر جا که میرم همش حــرف تو باشه

به جز اســـــم تو می خوام دیگه اسمــــی نباشه

منم من یک فراری آره تا زنده هستم

از امروز تا همیشه بدون یار تو هستم

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:11  توسط لولی | 

   از تحجر تا دل

               از دلم تا به خدا

              از خدا تا به خودم

                           همه را می بینم

   ذهن من گمشده در حرف شماست

             نابترین حادثه ی فردا را ــ 

                                       در نفسهای شما می شنوم.

   ــــ کاکل بسته ی یک بوته خشک .

                                   ـــــــ اول یک باغستان ــــــ

           فکر من را به تماشای بهاران می برد

   و در آن چشم به راهی دلم ـــــ

                                     گل دل را دیدم !

   ــــــ اگر از همهمه ها خشنودم

           اگر از صورت پر چین و چروک می فهمم ـــ

                                    ــــ معنی زیبایی را ـــ

   و اگر از پشت دوتا ــ

                      پای دوتا ـــ

                            خرسندم

   وگر از دست شما می نالم

   راحتستان شما را دیدم واز آن بیزارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18:7  توسط لولی | 
اسیر

   توی یک دیوار سنگی

   دو تا پنجره اسیرن

   دو تا خسته دو تا تنها

   یکیشون تو یکیشون من

 

   دیوار از سنگ سیاهه

   سنگ سرد و سخت خارا

   زده قفل بی صدایی

   به لبای خسته ی ما

 

   نمی تونیم که بجنبیم

   زیر سنگینی دیوار

   همه یعشق من وتو

   قصه هست قصه ی دیوار

 

   همیشه فاصله بوده

   بین دستای من و تو

   با همین تلخی گذشته

   شب و روزای من و تو

 

   راه دوری بین ما نیست

   اما بازم اینم زیاده

   تنها پیوند من وتو

   دست مهربون باده

 

   ما باید اسیر بمونیم

   زنده هستیم تا اسیریم

   واسه ی ما رهایی مرگه

   تا رها بشیم میمیریم

 

   کاشکی این دیوار خراب شه

   من و تو با هم بمیریم

   توی یک دنیای دیگه

   دستای همو بگیریم

 

   شاید اونجا توی دلها

   درد بیزاری نباشه

   میون پنجره هاشون

   دیگه دیواری نباشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:12  توسط لولی | 

عزیزم با تمام وجود دوستت دارم

بیشتر از این چشم براهم نگذار

" از خدا می خواهیم "

   ما سروپا تقصیر

              سبد خاطره هامان همه نیز

                خالی از خنده و روئیدن عشق

   و در این بی حرفی

   مانده در گوشه پستوی اتاق ـــ در هوای تصعید ـــ

   از خدا می خواهیم

             که شود پنجره ها ـــ

                                             باز به روی خورشید

 

    

                                                 " پیچ و شکن "

   در تلاشی غرور ـــ

          سمت هر پیچ و خمی می شکنم

   وه ، چه تردم اینجا !

   سنگ اخطار کسی ـــ

                       می شکند قامت دل

                       و من از عزت خود یا فته ام

        می شوم اسفل تندیس خطور

                                   من به تقدیر خودم می گریم !

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 21:33  توسط لولی | 

   وقتی می خواند زندگی آغاز می شود.( معین )

 

پس از آن غـــروب رفتن اولین طلــوع من باش

من رسیـــدم رو به آخر تو بیا شــروع من باش

شب و از قصه جــــدا کن چکه کن رو بـــاور من

خط بکش رو جـای پای گــــریه های آخــــر من

اســــمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام

خـــط بکش رو باور من زیــر سایبــــون دستهام

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خستــه ام از تلـخی شب تو طلـوع زندگی باش

من پـر از حرف سکـــوتم خالیم رو به سقوطـــم

بی تو و آبی عشقـــت تشنــه ام کویـــر لوطـــم

نمی خــــوام آشفته باشــم آرزوی خفته باشم

تو نذار آخـــر قصــه حــــرفمـــو نگفته باشـــــم

   تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم امیدوارم با دیدن اینا خوشحال بشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط لولی | 

   اینم عکس منو داداشم ( یعنی بهترین دوستم کسی که خیلی دوسش دارم )

   دلا یـــاران ســه قسمنـد ار بـــدانی

             زبانی اند و نانی اند و جانی

   به نانــی نان بــــده از در بــرانش

              مدارا کـــن با یــار زبانی

   ولیکن یار جانی(یعنی ایوب) را نگهدار

              به جانش جان بده تا میتوانی

 

   تقدیم به بهترین دوستم ایوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:20  توسط لولی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين وبلاگ براي درد دل كردنه دوست دارم با كسايي از طريق اين وبلاگ آشنا بشم كه مثل خودم باشن و دوست داشته باشن با من درد دل كنن
چون فقط درد دل به داد اين غمهاي فراموش شده ميرسه
به اميد .......... شما

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
همش دلتنگیه یه آدم تنهاست
نویسندگان
لولی
لولی
پیوندها
داداش جونم
گوله هیرو ( ره بیعی نه مر )
نسیـــــــــــــم عشــــــــــق
آتش زیـــــــــــــــــر خاکستر
فریده
سهم من این است
تا انتها حضور
دولت عشق
مست مستور
بهاری ترین
راه بی برگشت
مهربانی
آخرین عشق
سیاوش
وحید
مریم اسدی ( ترانه سرا )
الهه خانم
مسیحای جان
لیلی و مجنون
نابترین یاد
روژئاوا
همسفر تنها
تیکلیش(نازنین خانم )
ناجی کورد
قرار شبانه
عاشقانه
لاله خانم
ستاره ( گنجینه )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM